لسان الملك سپهر
1826
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
پيغمبر آمد و بيعت كرد . عايشه حاضر بود ، ضحاك گفت : يا رسول اللّه مرا دو زن است نيكوتر از عايشه يكى را ترك كنم تا تو از بهر خود نكاح كنى . عايشه گفت : آن زن نيكوتر است يا تو خوشروىترى ؟ گفت من احسنم . رسول خداى از سؤال عايشه تبسم فرمود . ديگر صهيب رومى را در يك چشم رمدى « 1 » افتاد و خرما مىخورد ، پيغمبر فرمود : با اينكه چشم تو دردناك است خرما مىخورى ؟ عرض كرد كه : من از بهر آن شق مىخورم كه درد نمىكند ، پيغمبر تبسّم فرمود چنان كه نواجذ مبارك نمودار شد . ديگر مردى از انصار نعيمان نام داشت بسيار مزاح كردى و بسيار وقت شرب خمر كردى و به كيفر شرب خمرگاه پيغمبر او را به نعلين مبارك ضرب مىكرد و اصحاب را فرمان مىداد تا به نعال خويش او را آسيب مىزدند چون اين امر از وى بسيار افتاد مردى از اصحاب گفت : يا نعيمان لعنك اللّه . پيغمبر فرمود : چنين مگوى كه او خداى و رسول را دوست مىدارد . بالجمله نعيمان بسيار وقت چون كاروانى به مدينه آمد و چيزى پسنده از خوردنى و جز آن با او بود خريدارى مىكرد به وام مىگرفت و به حضرت پيغمبر آورده هديه مىساخت . و از آن سوى صاحب كالا از نعيمان بها مىطلبيد او را به حضرت پيغمبر مىآورد و عرض مىكرد كه : بهاى كالاى او را بازده . پيغمبر مىفرمود : نه تو آن را براى من هديه كردى ؟ مىگفت : لا و اللّه كه بها نزد من نبود دوست داشتم كه تو از آن بخورى . پيغمبر تبسم مىفرمود و بها مىداد . ديگر وقتى زنى به حضرت رسول آمد و عرض كرد : مرا فلان مرد بوسهاى داد : پيغمبر او را بخواست و گفت : چرا چنين كردى ؟ عرض كرد : اگر بد كردم او نيز با من چنين كند . حضرت تبسّم فرمود و گفت : ديگر چنين مكن . عرض كرد : نكنم . ديگر يك روز سويبط مهاجرى ، نعيمان را گفت : مرا طعامى بده . گفت : حاضر نيست ، طعام كجا بود ؟ سويبط را مزاحى در ضمير آمد و اين وقت كاروانى مىگذشت و به ميان كاروان رفت و گفت : غلامى دارم و او را مىفروشم ، لكن چون اين غلام را بيرون شدن از سراى من صعب مىنمايد بهر كس فروختم فرياد مىكند كه من آزادم كلمات او را وقعى مگذاريد ، اين بگفت و بازآمد . چند تن كاروانيان را با
--> ( 1 ) . رمد : درد چشم